تبليغاتX
اندر حکایات شیخ
 دوئل

باری بهر دوئل به دیدار شیخ الشیوخ، رئیس السابق الدپارتمان، استاد العلما "چان" برفتم- شمشیر از رو بسته و آخته. ولی‌ از برکت خدای تعالی هنوز شمشیر نکشیده بودم که سپر بینداخت و دنیا به کام شد. هرچند دوست عزیز و رفیق ه تمیز و یار همیشه بر میز، پیمان العلما مرا قول شرف بداد که کانفرم شوم، اما محض احتیاط دوا کنید در حق ما.

عمرتان نامتناهی!!!

|+| نوشته شده توسط شکاک در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 زکات علم

امروز ادیبنا ابوذر الممالک کلامی‌ فرمود درخور اندیشیدن. مجادله‌ای بود در میان بر سر اینکه ادیب شکیب ابوذر، اوراق پژوهش که به یکروی نگاشته بودندی به ما بداد تا چیز نویسیم پشتش. دوستی‌ بگفت که این چه کارست که رسالهٔ علم  خویش به دیگران همی‌ دهی‌! ادیب پاسخش گفت در حال: که زکات العلم نشره! من جزیی از رساله به زکات دادم تا علم خود حلال کرده باشم.

همگان نعره برزدند و از هوش بشدند.

|+| نوشته شده توسط شکاک در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 
نشسته بر پشت کامپیوتر و سافتور بازی می کنیم.

به دعا محتاجیم جهت انجام پروژه

|+| نوشته شده توسط شکاک در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
 اندر اجارات و مزایای آن
ما نیز عزم ترک "کمپوس" کرده به سوی "جورنگ غربی" شتافتیم که اجارات آنچنان بالاست که خیال خانه باید به در کرد.
الساعه فرم تخلیه پر کرده بلاگ "آپ" می کنیم.
منزلی که دران ساکن شوم مزیت دارد بسیار. یکم مشرف بودن بر "سوق الشنغ سیونغ". دیم، نزدیک بود به دانشگاه که بس نیک است. سیم، همسایگانی شایسته و بایسته داشتن که اهم مزایاست.
باشد که رستگار شویم
|+| نوشته شده توسط شکاک در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 باری!
باری آمدیم تا نویسیم از مقامات منزلت جدید که مدتیست اندر آن سیر همی کنیم!

و آن کمپوسی است در قریه نانیانگ... که از شمال به عسگر و از جانب جنوب و باختر به بحر محدود است. بماند مشرق که مسیر گذر بود به سوی مرکب الکهربایی که م.ر.ط موسومش کرده اند من باب حکمتی، و کس نداند که حکمت چه بود... و همه در کف!

باری سخن درازه نکنیم که "ریسرچ" داریم و علاف بنباشیم...

عمری باشد و حالی، باز هم خواهیم نگاشت....

 

|+| نوشته شده توسط شکاک در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  |
 اندر باز گشت
باری باز گشتیم تا همه را بر این حقیقت آشنا سازیم که ما از زندگی خسته نه ایم و هنوز اکسیژن می سوزانیم!
|+| نوشته شده توسط شکاک در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 اندر انتقاد از حقیر
چون به کامنت پست قبل نگریستم انتقادی دیدم بران و  مرا سخت عجب آمد من باب سوء تفاهماتی که از نوشته حقیر شکاک حاصل آمده. امید آن دارم که نقاد عزیز این پست را بخواند و بداند که انتقاد چون شمشیر دو دم بود، اگر نیندیشی سر خود به باد دهی.

آنچه در پاسخ به کامنت کذایی نوشته آمد باز نویسیم  به کلامی دگر:

یکم: خدای آن روز را نیاورد که ما ادبیات را مسخره کنیم! ما کجا و ادیبان کجا؟ کاش سندی بود تا نشان دهد که چرا ما را بدین جرم متهم نموده اید!

دیم: اندر درک مضامین والای ما {!!!} بسیار مانده اند! چون مضامین این وبلاگ شخصی باشد و مخاطبانش جز عده قلیلی نباشند.

سیم: ما با کتابت این سطور بر مهارت افزاییم. نه مسخره کردن هدف ماست و نه خزعبل نوشتن!

چهارم: زود قضاوت کردید و سخت بر خطا رفتید!

پنجم: بسی خوشحالیم که بر ادبیات دل می سوزانید! ما نیز چون اینیم. ولی این را باید گفت که "هر آنچه که از آن معنی دریافت نکنی، بی معنی نباشد."

 

|+| نوشته شده توسط شکاک در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 اندر احوالات شیخ در نبودن مهمانی و الی آخر
شنیدم  که عنودان دست رد بر سینه شیخ زدند و او را براندند با آزار و سنگش زدند و گفتند که " تو را در محفل ما راهی نیست!" و ندانستند که خود را محروم همی کنند از افاضات شیخ!

گفتیم -باشد که در نظر شیخ مقبول افتد- که عنودان بد گهر و حسودان بی هنر را به هیچ انگار و حوالت کن که خیری بس عظیم در مصاحبت رفیق شفیق و دوست گرامی غمبید(گمبید) العلما نهفته باشد!

شیخ لبخندی بزد لاکن ازانرو که ما بواسطه هاتف درر ایشان می شنیدیم ،ندیدیم اما ادراک نمودیم که خندید!

و اما شعر(قطعه)

الا   یا     ایها      الشیخا                       مشو مهمان به بندر گاه

که در "محشور" بی بنیاد                      شوی یوسف به عقر چاه

بیا و   شوق   ما       افزا                        که ما را عشق تو ناگاه

بزد بر  سر چنان  کوبان                         که می گرییم   آه   و  آه

برو آن سیصد و شش را                        بیفروزش     تو    آتشگاه

که بی تو کو صفای ما؟                         صفای ما  و     دانشگاه!!!

کفم بریییییییییییییید! عجب بداها ای گفتم  

|+| نوشته شده توسط شکاک در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 اندر پروژه دوستان
در کنار دوست عزیز و رفیق مریض جناب امین السلطان نشسته بودسم و ایشان مرور می کرد وب را تا اتولی یابد درخور. اندر صرف صیغه فضولی از احوال پروژه پرسیدم. گفت: سهعتی چند با استاد بزرگ و دانشمند سترگ عالم العلما و رجب الرجبا مباحثه داشتیم بر سر اصول علم. بدین نتیجه رسیدیم که پره هیچ نباشد در افزایش راندمان و هر چه تابحال علما "زر" فرموده اند ماست خورده اند و کشک سابیده اند. 
|+| نوشته شده توسط شکاک در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 اندر طلب دعا
امروز اندر مسیر دانشکده بودیم و اندر اندیشه تقدیم پایان نامه به استاد معظم و شیخ مکرم و عالم مسلم -که سایه اش بر زمین مستدام باد- تا تآیید فرماید تحصیل این حقیر را. در راه دوست عزیز، مختارالممالک را بدیدیم ریبن بر چشم. از برای ابراز ارادتی چند نزدیک شدیم و حالش گرفته یافتیم. طلب دعایی نمود از حقیر جهت رفع مشکلات و دفع معظلات و غیب مهملات. با بدو گفتیم که اگر از دعایی که گربه ی سیاه همی خواند، باران آید، جهان را سیل فرا گیرد . اصرار بسیار فرمود و ما را گزیر نبود.

این نوشتیم تا عالمیان بدانند که مسئولیت از شانه حقیر برداشته شده است. اگر سیل آمد ما را دخلی نباشد.

|+| نوشته شده توسط شکاک در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 
 
بالا