شنیدم که عنودان دست رد بر سینه شیخ زدند و او را براندند با آزار و سنگش زدند و گفتند که " تو را در محفل ما راهی نیست!" و ندانستند که خود را محروم همی کنند از افاضات شیخ!
گفتیم -باشد که در نظر شیخ مقبول افتد- که عنودان بد گهر و حسودان بی هنر را به هیچ انگار و حوالت کن که خیری بس عظیم در مصاحبت رفیق شفیق و دوست گرامی غمبید(گمبید) العلما نهفته باشد!
شیخ لبخندی بزد لاکن ازانرو که ما بواسطه هاتف درر ایشان می شنیدیم ،ندیدیم اما ادراک نمودیم که خندید!
و اما شعر(قطعه)
الا یا ایها الشیخا مشو مهمان به بندر گاه
که در "محشور" بی بنیاد شوی یوسف به عقر چاه
بیا و شوق ما افزا که ما را عشق تو ناگاه
بزد بر سر چنان کوبان که می گرییم آه و آه
برو آن سیصد و شش را بیفروزش تو آتشگاه
که بی تو کو صفای ما؟ صفای ما و دانشگاه!!!
کفم بریییییییییییییید! عجب بداها ای گفتم
|
+| نوشته شده توسط
شکاک در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
|